رویدادها

کتاب‌خوانی، نقد فیلم، مطالعه موردی و سخنرانی

مرد سگی - Dogman

مرد سگی - Dogman

کارگردان: متیو گارونه

سال ساخت: 2018

برنده نخل طلای بازیگر نقش اول مرد

نماینده ی کشور ایتالیا در آکادمی اسکار و جشنواره کن

داگمن روایتگر قصه ی دنیایی کوچک در ابعادی ظریف و دقیق است. قصه ی مرد نحیف و لاغری که در حاشیه ی یکی از شهرهای ساحلی ایتالیا زندگی می کند و زندگی او در یک مسیر معنا می یابد؛ رام کردن خشونت. چنانچه صحنه ی آغازین فیلم نیز با جزئیات، این ویژگی مارچه را در مواجهه با سگی وحشی و ناآرام به تصویر می کشد. اعتبار مارچلو در جامعه کوچک انسانی اش نیز در گرو همین ویژگی است. اما مارچه ی آرام و نحیف، بخش سرکوب شده ی شخصیتش را در کنار مردی بازمی یابد که ترسیم کننده ی تمام عیار خشونت است. مردی که از دل خرده فروشی های کوکائین مارچه زاده می شود و اجتماع اطرافش را تحت الشعاع رفتارهای وحشیانه اش قرار می دهد. نقطه اوج این تعارض در تصمیمی است که مارچه باید اتخاذ کند؛ همصدا شدن با جامعه انسانی اش در از بین بردن نماد خشونت یا وفاداری به سیمونه به عنوان انسانی که کامل کننده ی اوست. مردسگی روایت تعارض انسانی در نقد خشونت و ستایش آن است و بزنگاه هایی که انتخاب یکی از این وجوه را گریزناپذیر می سازد.

بر جسم و روح (2017) - On Body And Soul

بر جسم و روح (2017) - On Body And Soul

برنده خرس طلایی برلین و نامزد اسکار فیلم خارجی (مجارستان)

کارگردان: ایلدیکو اینیدی

بر جسم و روح درام عاشقانه ای است که به طور موازی در دو دنیای واقعیت (استعاره ای از جسم) و خیال (استعاره ای از روح) روایت می شود. از دیدگاه روانکاوی فیلم به نوعی نشانگر محدودیت های ما در ارضای آرزوها و خواسته هایمان در دنیای واقعی و از بین رفتن این محدودیت­ها و قید و بندها در عالم رویاست. یکی از ویژگی­هایی که روایت فیلم را ممتاز می کند، نحوه شخصیت پردازی است که از زبان و نگاه دیگران می توانیم در مورد شخصیت ها قضاوت کنیم. اگر بخواهیم از دیدگاه روانشناسی این ویژگی را عمیقتر بررسی کنیم نظریه ی ذهنی­سازی معتقد است که ذهنی­سازی یعنی دیدن خودمان از بیرون و دیدن دیگران از درون. در این فیلم می توانیم دنیای درونی ماریا را با تاثیری که طرز ایستادن، نگاه کردن، رفتارها و بیانش بر دنیای بیرونی (اطرافیانش) می گذارد، بشناسیم؛ در جریان فیلم  شاهد صحنه­های متعددی از دیالوگ اطرافیان در مورد شخصیت ماریا هستیم. سکانس­ هایی از ارتباط و دلبستگی زیاد ماریا به اشیا، ناتوانی او در برقراری ارتباط با اطرافیان، یادآوری­های معجزه آسای او از جزئیات نشان از آن دارد که شخصیت اصلی این فیلم در دنیایی اوتیستیک زندگی می کند. اختلالی که ویژگی اصلی آن ناتوانی در برقراری ارتباط است. اما این فیلم به زیبایی نشان می دهد که چگونه همه ی ما به صرف انسان بودنمان به رابطه نیاز داریم. همانطور که نظریات روانشناسی به ویژه نظریه دلبستگی بارها بیان کرده اند نیاز اصلی ما انسان­ها، از گهواره تا به گور، نیاز به رابطه است و اوتیسم یا هیچ اختلال دیگری نمی تواند نافی این نیاز باشد. و در نهایت قرار گرفتن در رابطه و ارضای نیاز دلبستگی است که می تواند ماریا و آندره را از دنیای بی روح و یخ زده شان بیرون بکشد و لبخندی بر چهره­ی مخاطب بنشاند...

بر جسم و روح ارزش دیده شدن دارد، تجربه اش را از دست ندهید...

درخشش - Shining 1980

درخشش - Shining 1980

گاهی اوقات یک عمر طول میکشد تا بفهمیم چه بر سر زندگیمان آمده !- استنلی کوبریک

کارگردان: استانلی کوبریک، بازیگران: جک نیکلسون، شلی دوواک...

جک نقش اول این فیلم، نویسنده و معلمی است که اقامت در هتلی تابستانی و تعطیل را برای همه ماه های زمستان انتخاب می کند و به همراه همسر و پسر کوچکش وارد هتل می شود تا در طول زمستان مراقب هتل باشد و از این راه درآمدی را کسب کند. فضای هتل، گذشته جک، شخصیت درونی دنی (پسر جک) و ویژگی عجیب او ( درخشش ) و تنهایی اهالی خانه و یک اتفاق عجیب که در گذشته در هتل رخ داده، باعث به هم ریختن رابطه اعضای خانواده و بر انگیخته شدن خشونتهای درونی جک می شود.

کوبریک در این فیلم به چه می پردازد؟!

روانشناسی خشونت و بررسی خاستگاه بازتاب بیرونی و انفعالی این پدیده در روان انسان. این بار او بر بار روانی خشونت و چگونگی بیدارگری این شبه غریزه بیشتر تاکید کرده است. کوبریک با بهره گیری از داستان عجیب استیون کینگ (نویسنده معاصر داستانهای وحشت) مخاطب را به عمق تنهایی های خود می برد و از انگیزش های شیطانی درونی انسان سخن می راند که در اعماق ناخودآگاه او جای گرفته اند و در تنهایی  سر بر می آورند. در این فیلم فاصله ی میان واقعیت و خیال در هم می شکند و بیننده با صحنه هایی مواجه می شود که در عین تخیلی بودن از واقعیت غیر قابل تشخیص اند.

آقای تورنس (با بازی جک نیکلسون) نویسنده ایست منطقی و متعصب و فردی است که به تمامی قیود با وسواسی عجیب پایبند است. اما در ادامه ی فیلم، تنهایی درونی باعث بالا آمدن انگیزه ها و عقده های سرکوب شده ی حیوانی اش می شود.

در این داستان، کابوسها تبدیل به واقعیت می شوند و برعکس. این تبادل حقیقت و مجاز تعبیری برای توجه به بازتاب مسائل روزمره زندگی در ذهن و پس از آن سیستم عصبی است، سیستمی که نماینده و مسئول اخلاق و از سوی دیگر مسئول نشانگان روانشناختی است.

درخشش قصه ی غیض است، خشمی سرکوب شده که خاستگاهش چیزی نیست جز عقده، حقارتها و کاستیهایی که از کودکی سرکوب شده اند. او یک مسئله روانشناسانه را مطرح میکند: عقده. آقای تورنس یک آدم عقده ایست. به سکانسی که تورنس به همسرش اشاره می کند و تذکرهای پیاپی او را برای بدرفتاری با دنی یادآور می شود نشان دهنده همین واقعیت است. یکی دیگر از جنبه های روانشناسانه فیلم ارتباط دنی پسر تورنس با دوست خیالی خویش «تونی» است. تونی نماینده تمامی نقص هایی است که یک انسان می تواند داشته باشد اما توسط پدر و مادر توبیخ می شوند. آن چیزهایی که آدم به آن نیاز دارد و حتی آن نسبت به آنها احساس مالکیت می کند اگر از آدم باز پس گرفته شوند معضلی روانی ایجاد می شود. نیاز به امنیت، نیاز به محبت و هم صحبت از جمله نیازهای غریزی انسان است. دنی به دلیل کمبود عشق و دوستی از جانب پدر، صاحب دوستی چون تونی شده است.

کوبریک معتقد است که همه انسانها قاتل بالقوه هستند و باید این خشونت ذاتی در زمینه و بستر مناسب قرار بگیرد تا احیا بشود. درخشش از این نظر فیلم ترسناکی است. خشونت ذاتی است و همگی از آن سهم دارند. جک نیکلسون بازی به یاد ماندنی از خود به نمایش گذاشته است. فیلم روانشناسانه او یک معماست، درست مانند راه پر پیچ و خم بیرون هتل که به نوعی نماینده ی پیچیدگی های روان انسانی است.

نجات سرباز رایان - Saving Private Ryan 1998

نجات سرباز رایان - Saving Private Ryan 1998

«زیر آفتاب رو به زوال/ جنون زدگان/ انبوه انبوه/شعله ور از آتش شامگاهی، می‌جنگیدند.» – یقیشه چارنتس.

کارگردان: استیون اسپیلبرگ. بازیگران: تام هنکس، تام سایزمور، ادوار برنز و ....

در جنگ جهانی دوم، سه پسر از چهار پسر خانم رایان ظرف مدت یک هفته کشته می‌شوند: دو برادر در هجوم متحدین به نورماندی و یکی از آن‌ها در جنگ با ژاپنی‌ها در گینه ی نو کشته می شود. پس از اینکه «ژنرال استاف» متوجه می‌شود که چهارمین برادر در فرانسه و در پشت خطوط دشمن گم شده و احتمالا زنده است، یک گروه نجات را جهت پیدا کردن او و بازگرداندنش به خانه تشکیل می‌دهد. «کاپیتان میلر» (تام هنکس) که فردی آزموده و باتجربه است رهبری این گروه شش نفره را به عهده دارد که اعضای آن مردانی با احساسات متفاوت هستند و جانشان را برای «نجات سرباز رایان» به خطر انداخته‌اند، اما ماجرای فیلم به گونه ی دیگری پیش می رود...

بیست و پنج دقیقه ی آغازین فیلم، اسپیلبرگ با دوربینی متحرک و روی دست با چنان دقتی قتل عام و صحنه ی نبرد را به تصویر می کشد که چیزی کم از یک مستند جنگی ندارد. او چنان زیبا، وحشت سربازان و عکس العمل های آنان را در مرکز یک نبرد آسیب زا مشخص می کند که کمتر بیننده ای را از درک مفهوم (PTSD) یا استرس پس از سانحه عاجز می گذارد. تن های له شده ی مجروحین، سربازان غرق شده، دریای خون، انسان های لرزان، به خوبی غول آسا بودن ابعاد جنگ را به نمایش می گذارند.

مواجهه ی مخاطب با صحنه‌های خشونت‌آمیز و بسیاری اوقات تهوع‌آور فیلم باعث می شود که فراتر از پی گیری سیر زندگی و مرگ یک آدم، به انسان‌هایی بیاندیشد که یکی پس از دیگری روی زمین می‌غلتند و بدن شان متلاشی می‌شود و آنهایی که باز می مانند و سالها با گناه ماندن و کابوس های وحشتناک صحنه های جنگ و از دست دادن بهترین دوستان و هم رزمانشان دست به گریبانند؛ موج انفجار و یا اختلال استرس پس از سانحه

بیننده این فیلم می تواند آنچنان با شخصیت ها همانندسازی کند که در کشاکش صحنه های خونین فیلم تنها دو انتخاب را پیش روی خود ببیند: زنده ماندن و در آغوش کشیدن جسد به خون آغشته ی عزیزترین دوستان و یا مرگ و نجات یافتن از زندگی ای که هر لحظه اش با زنده شدن خاطرات و کابوس های جنگ گره خورده است.

در این فیلم خبری از قهرمان نیست و ضد قهرمان بودن فیلم نشان از  نگاه سرزنش آمیز و ضد جنگ اسپیلبرگ دارد. در این فیلم ما با یک قهرمان و یا نجات دهنده مواجه نیستیم، بلکه با واقعیت عریانی جنگ مواجهیم که سراسر مرگ و ویرانگری است.

Image

با ما تماس بگیرید

ساعات کاری

شنبه تا پنج شنبه از ساعت ۹ الی ۲۱